در جاده مانده بود مسافر هراس داشت
در شهر شاعری همه شبها کلاس داشت
در ده زنی به شوق زیارت تمام سال
از شوهر بخیل خودش التماس داشت
گاهی بهانه مدرسه بچه بود و گاه
مردی شکایت از کمی اسکناس داشت
گاهی زن از دمد شدن چادرش خجل
گاهی شکایت از کم و بود لباس داشت
مردم تمام در پی دنیای خود ولی
شاعر به فکر رفته که بیتش جناس داشت؟!
این روزها به قکر زیارت کسی نبود
اصلا بگو کسی به سر خود حواس داشت؟!
حتی رواق و پنجره فولاد هم فقط
در عکسهای روی بنر انعکاس داشت
* شاعر نه اینکه خواست پراکنده گو شود
می خواست با حقیقت خود روبرو شود
بالی نداشت پر بزند دفترش که بود
آتش نبود گر بکشد پیکرش که بود
پایی نداشت تا بدود از ضمیر خود
در خود دمید تا بوزد بر کویر خود
بیتی اراده کرذ و از آخر شروع شد
از آسمان نوشت کبوتر شروع شد
آهی درست لحظه آخر کشید و رفت
از بین عکسهای بنر پر کشید و رفت
پر زد گذشت از گذر سازه ها و بعد
آمد نشست بر سر دروازه ها و بعد
مثل مناره های حرم قد کشید و گفت
اینجا همان در است که شاعر رسید و گفت
(( باید همه بسوی شما رو بیاورند))
(( پشت درم بگو که مرا تو بیاورند))
* در صحن سال بعد مسافر نشسته بود
جایی کنار پنجره شاعر نشسته بود
زن در کنار شوهر خود - گر به التماس -
در صحن باصفای مجاور نشسته بود
مردی کنار بچه خود بیخیال درس
وقت نماز در صف آخر نشسته بود
مد گشته بود چادر ملی ولی زنی
خاکی میان آن همه زائر نشسته بود
شاعر جناس آخر خود را تمام کرد
ذل زد ضریح را و همان دم تمام کرد
*****
برای امام زائرها...
مثل پرواز بادبادکها پر درآورد روح شاعرها
آسمان خنده های آبی ریخت بر پر خاکی مهاجرها
واژه ها در بقیعی از هیجان پشت دیوار شعر کز کردند
باز شد مثل عقده های غزل چمدان دل مسافرها
بغضها روی هم ورم کردند حجم طوفان اخم باران شد
سیل غم بود آنچه می بارید پیش روی نگاه عابرها
شاعر اینبار از خودش ترسید بسکه بازار چیده اند اینجا
کرمت را معامله کردند پشت پرچین شهر تاجرها
چقدر روزگار برگشته است چقدر تو غریب می مانی
سفره تو هنوز پهن است و نمک سفره را مجاورها...
طعم نانت ز یادمان رفته است فقرا پشت خانه حیرانند
بوی نان را ز کوچه دزدیدند دستهای حریص شاطرها
چشمها یک به یک سراغت را از ضریحی که نیست می گیرند
چقدر خاکی است مثل خودش بارگاه امام زائرها.
********************