تبليغاتX
کاش آن اشاره هات
کاش آن اشاره هات
من ماه نیستم اما انگشت اشاره تو همواره به سوی من است
چه بد که برای سرودنت بهانه میخواهی...

می خواستم از بهانه خالی باشم
یک عمر نمود بی خیالی باشم
انگار ترک خورد دلم  مو برداشت
تا من شکننده و سفالی باشم
تو آمدی و دلم هوایی شد باز
تا دلخور از این شکسته بالی باشم
می بارم از اینکه هست بارانی تر
شاید به هوای تو شمالی باشم
تصویر مرا به سمت آدینه ببر
تا پنجره غروب شالی باشم
از بس که نیامدی فضا دلگیر است
می میرم از اینکه این حوالی باشم
تو آمدن و نیامدن داری یا ؟
باید همه عمر سوالی باشم
تکلیف دل مرا معین تا کی؟
تا کی به تمنات هلالی باشم؟

این قافیه را عوض کن اما بگذار
در بین غزلهای تو جاری باشم
مخمورم از این ترانه خوانی بگذار
با این همه شعر در خماری باشم
می خواهم از اینکه هست بدتر نشوم
لطفی کن از اینکه هست عاری باشم
می خواهم از این دلانه ها دل نکنم
هی از تو بخوانم وقناری باشم
بر من نرسید غیر از آنقدر که زد
آن چشم سیات زخم کاری ، با ﺷﻤ

ﺸیری که کشیده در خم ابروهات
تا کشته آن دو ذوالفقاری باشم
من دوست ندارم اینکه دیگر مثل
- تو چشم به دیدنم نداری...
باشم

این بیت عذاب می دهد شاعر را
بگذار که از قافیه خالی باشم

                                                                 *****
|+| نوشته شده توسط محسن ناصحی در جمعه چهاردهم دی 1386 ساعت 18:1 |