تبليغاتX
کاش آن اشاره هات
کاش آن اشاره هات
من ماه نیستم اما انگشت اشاره تو همواره به سوی من است
تو خورشیدی من اقیانوس
قرار بود تو پست جدیم یه غزل فرم براتون بزارم که با یه کم تاخیر ایشالله تو آبدیت بعدی میزارمش .فعلا یه شعر قدیمی تر به در خواست سوگند آسمان و داشته باشین پشت سرشم یه غزل که از کارای آخریه

ضمنان فراموش نکنین نظر بدین

***     

شبي در شعرهايم شعله احساس را بر شاخه فانوس مي ديدم
و من در چشمهايت سايه ام را نه ، كه در خورشيداقيانوس مي ديدم
 

خدا بالاتر از هر دست دستش را براي روزهاي من تكان مي داد
رقم مي خورد تقدير من اما من خودم را با تو نامانوس مي ديدم

دلت در سينه كوهي كه تنديس مرا مي كند لالا گفت و من يك آن
تمام سيصد و نه سال خود را در بلوغ عصر دقيانوس مي ديدم

كجا بر جلجتاي شانه ات در رقص آن قديسه هاي عفت آلودت؟
صليب سرنوشتم را ميان زخم هاي زخمي ناقوس مي ديدم

مرا  ، خاكسترم را گنگ با خود زيرورو مي كرد، مي رقصاند و من شايد
حياتي تازه در خاكستر پرهاي آب اندوه ققنوس مي ديدم

غمت اين كهنه ماليخوليا بر تُك نوشتم آنچنان پيچيد و گيجم كرد
كه من درمان خود را ترجمان تازه قاموس جالينوس مي ديدم

دلم اين نو عروس بكر دريا را ميان خواهش امواج رقصاندي
و من مرگ صدف را در فشار دستهاي سخت اختاپوس مي ديدم

گمان كردم اهورايم كه بستايي مرا در زشت و زيباي اوستايت
اهورا مرد و رويا شد كه من در خواب و بيدار غزل كابوس مي ديدم
                                                      ***************

و اما غزل بعد:

نقطه چین نقطه چین  ورق می خورد
قسمتم اینچنین  ورق  می خورد

روی پاشویه حوض می خندید
ماهی پولکین  ورق می خورد

باد در گیسوی تو می پیچید
دل من نازنین !  ورق  می خورد

ماه در قلب آسمان گم بود
برکه بی سرنشین  ورق  می خورد

چین و پر چین صورتت انگار
پشت دیوار چین !  ورق می خورد

تو کجا من کجا ! که شالیزار
در شب خوشه چین  ورق می خورد

روز وشب - هر دو  -  گرم هم بودیم
پشت و روی  زمین  ورق می خورد

تو در آن حس ناب سرگردان
من غمین که
:
در این ورق می خورد!

نکند سهم من نبودی  تو
نکند آخرین ورق می خورد!

آخرین برگ سرنوشتم بود
که چنین آتشین  ورق می خورد
    *****

|+| نوشته شده توسط محسن ناصحی در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386 ساعت 5:51 |